شما منتقل می شید به سایت بزرگترین رسانه فیلم موزیک سریال در ثانیه دیگه
بیا اینجا
بیا اینجا

منوي اصلي
صفحه اصلي
پروفايل مدير
عناوين وبلاگ
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيكي

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید اين وبلاگ براي استفاده شما دوستان ساخته شده لطفا با نظرات خود ما را ياري كنيد
آرشيو
فروردين 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
بهمن 1384
نويسندگان
بهمن
کد هاي جاوا

ورود اعضا:

<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 17
بازدید ماه : 17
بازدید کل : 52246
تعداد مطالب : 56
تعداد نظرات : 31
تعداد آنلاین : 1

Alternative content



امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر

تیزهوشی مادرانه <-PostCategory->

تیزهوشی مادرانه


مادري براي ديدن پسرش مسعود، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش

 

با يک هم اتاقي دختر بنام ویکی زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم

 

خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود

 

که فکر مادرش را خوانده بود گفت: من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد، اما من به شما اطمينان مي دهم که

 

من و ویکی فقط هم اتاقي هستيم. حدود يک هفته بعد، ویکی پيش مسعود آمد و گفت:

 

از وقتي که مادرت از اينجا رفته، قندان نقره اي من گم شده، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟ مسعود

 

هم در جواب گفت: خب، من شک دارم، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت: مادر عزيزم،

 

من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد. اما در هر صورت

 

واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده است. چند روز بعد، مسعود يک ايميل به اين

 

مضمون از مادرش دريافت نمود: پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار ویکی مي خوابي، و در ضـــمن نمي گم که تو

 

کنارش نمي خوابي. اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد، حتما تا الان قندان

 

را پيدا کرده بود.

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:داستان هاي پند آموز,داستان,داستان تیز هوشی مادرانه,ساعت 21:0 توسط بهمن |
تخته سنگ <-PostCategory->

تخته سنگ


در زمان هاي گذشته، پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت، از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين، هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود: هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.


+ نوشته شده در پنج شنبه 5 اسفند 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان تخته سنگ,ساعت 22:58 توسط بهمن |
دسته گل <-PostCategory->

دسته گل


اتوبوس خلوتی در حال حركت بود. پيرمردی با دسته گلی زيبا روی يكی از صندلی‌ها نشسته بود. مقابل او دختركی جوان قرار داشت كه بينهايت شيفته زيبايی و شكوه دسته گل شده بود و لحظه‌ای از آن چشم برنمی‌داشت. زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ايستگاه پيرمرد از جا برخاست، به سوي دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده‌ای. آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحالتر خواهد شد.
دخترک با خوشحالی دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي‌رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد، به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خيابان رفت و كنار قبری نزديك در ورودی نشست.


+ نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان دسته گل,ساعت 22:56 توسط بهمن |
بصیر مطلق <-PostCategory->

بصیر مطلق


مردی پسر کوچکی داشت. روزی به او گفت: پسرم امروز بیا تا به باغی از باغهای مردم برویم و اندکی میوه بچینیم. پسر خردسال همراهش حرکت کرد. به باغی وارد شدند و در پای درختی رسیدند. پدر به پسر گفت: همین جا منتظر باش و به اطراف اندکی بنگر تا کسی ما را نبیند! سپس خودش بر درخت رفت و مشغول چیدن میوه گردید. چند دقیقه ای که گذشت، پسر فریاد کشید: پدر یک نفر دارد ما را می بیند. پدر ترسان و با شتاب از درخت پایین آمد و پرسید: او که ما را می بیند کجاست؟ پسر هوشیار پاسخ داد: او خدایی است که همه را می بیند و بر همه آگاه است. پدر از این سخن فرزند خود شرمگین شد و برای همیشه از کار زشت خویش دست برداشت.


+ نوشته شده در یک شنبه 1 اسفند 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان بصیر مطلق,ساعت 23:22 توسط بهمن |
هدیه ی کریسمس <-PostCategory->

هدیه ی کریسمس


با عجله وارد فروشگاه شدم. با ديدن آن همه جمعيت شوکه شدم. کريسمس نزديک بود و همه براي خريد آنجا آمده بودند. با عجله از بين شلوغي به طرف بخش اسباب بازيها رفتم. دنبال يک عروسک قشنگ براي نوه ي کوچکم مي گشتم. مي خواستم براي کريسمس، گرانترين عروسک فروشگاه را برايش بخرم. در حالي که برچسب قيمت عروسک ها را مي خواندم، پسربچه ي کوچکي را ديدم که حدود 5 سال داشت. پسر عروسک زيبايي را آرام در بغل گرفته بود و موهايش را نوازش مي کرد. در اين فکر بودم که اين عروسک را براي چه کسي مي خواهد، چون پسربچه ها اغلب به اسباب بازيهايی مثل ماشين و هواپيما علاقه مند هستند. پسر پيش خانمي رفت و گفت: عمه جان، مطمئني که پول ما براي خريد اين عروسک کم است؟
عمه اش (در حالي که خسته و بي حوصله بود) جواب داد: گفتم که، پولمان کم است.
سپس به پسربچه گفت که همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و بر گردد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمي آمد، آن را بر گرداند. با دودلي پيش او رفتم و پرسيدم: پسرجان، اين عروسک را براي چه کسي مي خواهي؟
جواب داد: من و خواهرم چندبار اين جا آمده ايم. خواهرم اين عروسک را خيلي دوست داشت و هميشه آرزو مي کرد که شب کريسمس بابانوئل اين را برايش بياورد.
به او گفتم: خوب، شايد بابانوئل اين کار را بکند.
پسر گفت: نه، بابانوئل نمي تواند به جايي که خواهرم رفته، برود. من بايد عروسک را به مادرم بدهم تا برايش ببرد. از او پرسيدم که خواهرش کجاست؟ به من نگاهي کرد و با چشماني پر از اشک جواب داد: او پيش خدا رفته. پدر مي گويد که مامان هم مي خواهد پيش او برود تا تنها نباشد.
انگار قلبم از تپيدن ايستاد! پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: اين عکسم را هم به مامان مي دهم تا آنجا فراموشم نکنند، من مامان را خيلي دوست دارم و دوست ندارم از پیشم بره، ولي پدر مي گويد که خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد.
پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسک را نوازش کرد. طوري که پسر متوجه نشود، دست به جيبم بردم و يک مشت اسکناس بيرون آوردم. از او پرسيدم: مي خواهي يک بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد کافي باشد؟
او با بي ميلي پول هايش را به من داد و گفت: فکر نکنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي کم است.
من شروع به شمردن پول هايش کردم. بعد به او گفتم: اين پول ها که خيلي زياد است، حتماً مي تواني عروسک را بخري!
پسر با شادي گفت: آه خدايا متشکرم که دعاي مرا شنيدي!
بعد رو به من کرد و گفت: من دلم مي خواست که براي مادرم هم يک گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد، آيا با اين پول که خدا برايم فرستاده، مي توانم گل هم بخرم؟
اشک از چشممانم سرازير شد، بدون آن که به او نگاه کنم، گفتم: بله عزيزم، مي تواني هر چه قدر که دوست داري براي مادرت گل بخري.
چند دقيقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتي يک لحظه از ذهنم دور نمي شد. ناگهان ياد خبري افتادم که هفته پيش در روزنامه خوانده بودم: «کاميوني با يک مادر و دختر تصادف کرد. دختر درجا کشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است.»
فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري به دست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواري به من داد: زن جوان ديشب از دنيا رفت.
اصلاً نمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه. حس عجيبي داشتم، بي هيچي دليلي به کليسا رفتم. در مجلس ترحيم کليسا، تابوتي گذاشته بودند که رويش يک عروسک، يک شاخه گل رز سفيد و يک عکس بود


+ نوشته شده در شنبه 30 بهمن 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان هدیه ی کریسمس,ساعت 13:28 توسط بهمن |
تزریق خون <-PostCategory->

تزریق خون


سالها پیش من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم. دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها راه زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.
او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب مثبت داد و پسرک قبول کرد.
پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم. پسرک به خواهرش نگاه کرد، لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟
پسرک فکر می کرد که قرار است، تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند...


+ نوشته شده در دو شنبه 25 بهمن 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان تزریق خون,ساعت 9:36 توسط بهمن |
خیک منو ول نمیکنه <-PostCategory->

خیک منو ول نمیکنه
 

آورده اند که دو تا رفیق سرپل خواجو ايستاده بودن و به تماشاي سيلي كه رودخانه رو لبالب كرده بود، مشغول بودن. ناگهان متوجه ميشن يك خيك بزرگ پر از روغن روي آب شناوره. حسن كه شناگر ماهريه وسوسه ميشه كه بپره تو آب و خيك روغن رو بيرون بياره.
رفيقش ميگه: بابا ولش كن! خطرناكه حسن! بالاخره طمع چشم بصيرت حسن رو كور ميكنه و شيرجه ميزنه تو آب و خودشو به خيك روغن ميرسونه. دوستش که از بالا نظاره گر بود مي بينه كه حسين خيك روغن رو گرفته و گاهي ميره زير آب گاهي مياد بالا. داد ميزنه كه: خيك رو ولش كن، غرق ميشي، بيا بالا!!
غافل از اينكه اين خيك روغن نيست، بلكه يك خرس بزرگه كه سيل اونو از بالا آورده. القصه هر چقدر فرياد ميزنه كه خيك رو ولش كن، مي بينه كه حسن ول كن خيك نيست.
حسن بيچاره هم در آب فرياد ميزنه: من خيك رو ول ميكنم، خيك منو ول نميكنه...


+ نوشته شده در یک شنبه 24 بهمن 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان خيك منو ول نميكنه,ساعت 20:1 توسط بهمن |
معنی عشق <-PostCategory->

اينو تا تهش بخونين تو رو خدا

معنی عشق
سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد. همه ی کلاس یکباره ساکت شد. همه به هم دیگه نگاه می کردند، ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین، در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود. بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید. بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
و دوباره یه لبخند تلخ زد و گفت: عشق ... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کرد و جواب داد: خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم.
لنا گفت: بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:
" من شخصی رو دوست داشتم و دارم، از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم، برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد، اما دوستش داشتم. بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم، هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده. چه روزای قشنگی بود، SMS بازی های شبانه، صحبت های یواشکی. ما با هم خیلی خوب بودیم، عاشق هم دیگه بودیم. از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم. من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی. عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی. عشق یعنی از هر چیز و هر کسی به خاطرش بگذری. اون زمان خانواده های ما زیاد با هم خوب نبودند. اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد. فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد، ولی اومده بود. پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم، نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرمو گرفتم و گفتم پدر منو بزن. اونو ول کن، خواهش می کنم بذار بره. بعد بهش اشاره کردم که برو. اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تو رو بزنه. من با یه لگد اونو به اونطرفتر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم من رو به باد کتک گرفت. عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی. بعد از این موضوع عشق من رفت. ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت. اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:
لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم. منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم. خدا نگهدار گلکم، مواظب خودت باش."
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود.
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی.
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان.
لنا بلند شد و گفت: کی؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان...
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد...
لنا نفس نمی کشید و یا شاید تازه داشت طعم نفس کشیدن رو پیش عشقش تجربه می کرد...


+ نوشته شده در یک شنبه 24 بهمن 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان معني عشق,ساعت 19:56 توسط بهمن |
پیراهن خوشبختی <-PostCategory->

پیراهن خوشبختی

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود، به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد. پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند. فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند: آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟ جواب آنها نه بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
روزی نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد و لبخند مي زد. مأموران جلو رفتند و گفتند: پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟ پيرمرد با هيجان و شعف گفت: البته که من آدم خوشبختي هستم. فرستادگان پادشاه به او گفتند: پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم. پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد. فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند. پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت: چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا بر تن کنم.
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است، که پيراهني برتن ندارد!!


+ نوشته شده در یک شنبه 24 بهمن 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان پيراهن خوشبختي,ساعت 19:53 توسط بهمن |
تصوير <-PostCategory->

تصوير

 


پايش را روي پدال گاز فشار داد، تا زودتر ازچهارراه رد شود. پيكان راه نداد. ثانيه‌شمار چراغ سبز ثانيه‌هاي

 آخر را نشان مي‌داد. دستش را روي بوق گذاشت و فشار داد. راننده پيكان اعتنا نكرد. چراغ قرمز شد.

 مرد پياده شد، با انگشت به شيشه پيكان زد و بد و بيراه گفت.


راننده پيكان مبهوت نگاهش كرد. در را باز كرد، يقه راننده را گرفت، پياده‌اش كرد و او راکتک زد. از گوشه

لب راننده پيكان خون بيرون زد. چند نفر سوايشان كردند. چراغ سبز شد.


مرد پشت فرمان كه نشست تازه علامت پشت شيشه پيكان را ديد. تصوير يك گوش با علامت ضربدري

روي آن...

نظررررررررررررررررر  يادتتتتتتتتتتتتتون  نررررررررررررره

 


+ نوشته شده در یک شنبه 24 بهمن 1389برچسب:داستان,داستانهای پندآموز,داستان تصویر,ساعت 19:23 توسط بهمن |
عملکرد <-PostCategory->

عملکرد


پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش

به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به

مکالماتش گوش داد. پسرک شروع به صحبت با تلفن کرد: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را

به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: خانم، من این کار

را نصف قیمتی که او میگیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم،

در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.

مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خیلی خوشم امد،

به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری. دوست دارم کاری بهت بدم.

پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این

خانوم کار می کنه.


+ نوشته شده در یک شنبه 24 بهمن 1389برچسب:داستانهای پندآموز,داستان,عملکرد,ساعت 19:2 توسط بهمن |
قلب و عشق <-PostCategory->

قلب و عشق
جلسه محاكمه عشق بود ...
و قاضي عقل ...
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود ...
يعني فراموشي ...
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ...
ولي همه اعضا با او مخالف بودند ...
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ...
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن او را داشتي؟! ...
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟! ...
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد! ...
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟! ...
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ...
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند ...
عقل گفت: ديدي قلب. همه از عشق بيزارند ...
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني؟! ...
قلب ناليد كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود، من تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار مي كند ...
و فقط با "عشق" ميتوانم يك "قلب واقعي" باشم ...
من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم ...

 .....................................................................................................................

                                                نظر یادتون نره    

 

 


+ نوشته شده در یک شنبه 24 بهمن 1389برچسب:,ساعت 16:59 توسط بهمن |
مطالب پيشين
» این اطلاعات مستقیماً از طرف میکروسافت و نورتون منتشر شده است.(ويروس جديد )
» فال امروز سه شنبه 16 فروردین 90
» فال امروز 14 فروردین 90
» یوزرنیم پسورد نود32 امروز یکشنبه 14 فروردین 90
» اس ام اس روز پرستار – اس ام اس ولادت حضرت زینب 20 فروردین 90
» خنده دار ترین و مسخره ترین قوانین عمومی جهان
» سلامی دوباره
» اس ام اس های نودی 90
» جوك
» تیزهوشی مادرانه
» عكسهاي باحال
» تخته سنگ
» آپدیت نود 32 5/12/1389
» نماهاي فراماسوني
» مدل مو


صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 12 صفحه بعد


موضوعات
پیام مدیر
کلیپ
عکس
فیلم
آهنگ پیشواز
داستانهای پند آموز
اس ام اس
نود32
ترفند
نرم افزار
متفرقه
پيوندها


jb20 کادو فروشی تک ستاره شوری سنج اب اکواریوم کمربند چاقویی مخفی

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان بیا اینجا و
 آدرس mario8344.LoxBlog.com
لینک نمایید سپس مشخصات نوشته .درصورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان
به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

پيوندهاي روزانه

داستانهای زیبا
هنوز برام عزیزی هنوز برام مهمی ....
بهترین ها رو از ما بخواهید
دست نوشته هاي عاشقانه
عکس و مدل لباس
شكلك و تصاوير متحرك
"پاتوق من....پاتوق تو"
بمب خنده
جيغ جيغو
هر کجا هستی باش آسمانت آبی
كمپك ناب ترين عكسهاي هنرمندان
روز ژوکر
کلبه تنهایی من...
بیا با هم بخندیم
شعر و متن تركي استامبولي با ترجمه فارسي
پرسپوليس الهه دلها
parto 94
فرزند خاك
موزيك و فيلم
بزرگترين پايگاه تفريحي
افزایش واقعی آمار سایت شما-رایگان
رایانه و اینترنت
مد وزیبایی
عصر جمعه ي پياده رو
جامعه مجازي ايرانيان
فروشگاهي با بيش از صد هزار محصول
دانلود هر چي مي خواي
افزایش بازدید
كوثر رايانه (فروش كامپيوتر)
دانلودستان + ساخت بنر رايگان
رونا
کیت اگزوز ریموت دار برقی
ارسال هوایی بار از چین
خرید از علی اکسپرس
مستر قلیون

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

طراح قالب

Power By:LoxBlog.Com & NazTarin.Com